
عاشقم من درد را فهميده ام
ناله ي شبگرد را فهميده ام
در خزان ديده ات اي نازنين
شعله هاي زرد را فهميده ام
در زمستان بي حضور گرم تو
معني دست هاي سرد را فهميده ام
كوفته شد اين دل زدرد بي كسي
معني نامرد را فهميده ام
مي كنم با قطره اشكي من وداع
عاشقم من درد را فهميده ام

فراموشي به اين اسونيا نيست
اميد من دلم از تو جدا نيست
ميخوام تو ياد من عشقت بميره
ولي از قلب من مهرت رها نيست
دارم اتيش ميگيرم از جدايي
ولي هيشکي به فکر قلب ما نيست
همه دنيا ميدونن اين حديثو
که آرامش براي عاشقا نيست

نوشته شده توسط ستایش در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 ساعت 8:59 موضوع | لینک ثابت




دل من يه قفله اما دست تو مثل كليده
مي خوام از تو بنويسم كاغذام همش سفيده
يه سؤال عاشقونه بگه هر كسي مي دونه
اونكه دادم دل و دستش چرا دل به من نمي ده
چه قدر دعا كنم من خدارو صدا كنم من
دست من به آسمونه نيمه شب دمه سپيده
گفتم از عشق تو مي خوام سر بذارم به بيابون
گفت تو عاقل تر از ايني اين كارا از تو بعيده
التماس كردم كه يك شب لااقل بيا تو خوابم
گفت كه هذيون و تموم كن انگاري تبت شديده
گفتم آرزو دارم تو مال من بشي يه روزي
گفت تو اين دنياي بي رحم كي به آرزوش رسيده؟
اوني رو كه دوست نداري دنبالت مياد تا آخر
اوني كه دنبالشي تو چرا دائم نا پديده
تو از اون روزي كه رفتي دل من ديوونه تر شد
رنگ من كه هيچي زيبا رنگ آسمون پريده
سرنوشت گريه نداره خودت اين و گفتي اما
تو دل من نمي دونم چرا باز يه كم اميده
تو من و گذاشتي رفتي اما مي خوام بنويسم
چه قدر واسم عزيزه اونكه از من دل بريده

غصه نخور مسافر
غصه نخور مسافر اينجا ما هم غريبيم
از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم
فرقي نداره بي تو بهارمون با پائيز
نمي بيني كه شعرام همه شدن غم انگيز!
غصه نخور مسافر اونجا هوا كه بد نيست
اينجا ولي آسمون باريدنم بلد نيست
غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت
فداي برق ناز اون چشماي قشنگت
غصه نخور مسافر تلخه هواي دوري
من كه خودم مي دونم كه تو چقدر صبوري
غصه نخور مسافر بازم مي آي به زودي
ما رو بگو چه كرديم از وقتي تو نبودي
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
از دل تو مي دونم هيچكس خبر نداره
غصه نخور مسافر رفتيم تو ماه اسفند
بهار تو برمي گردي چيزي نمونده بخند
غصه نخور مسافر هميشه اينجوري نيست
هميشه كه عزيزم راهت به اين دوري نيست
غصه نخور مسافر تولده دوباره
غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره
غصه نخور مسافر تو خود آسموني
در آرزوي روزي كه بياي و بموني

![]()

نوشته شده توسط ستایش در چهارشنبه یازدهم دی 1387 ساعت 18:32 موضوع | لینک ثابت
عاشقی اینجا در خلوت دل شکستگی خود می گرید
و من چقدر طراوت آن چشمان معصوم را دوست دارم
آه، ببار، ببار ای چشمان زیبا
ببار که عاشق خندان فاجعه ست
و تنها عاشق گریان است که می ماند
که می میرد و می ماند
پس ببار
ببار ای چشمان زیبا
ببار
نوشته شده توسط ستایش در چهارشنبه یکم آبان 1387 ساعت 22:18 موضوع | لینک ثابت

بگذار عشق ِ اينسان![]()
مُردارْوار در دل ِ تابوت ِ شعر ِ تو![]()
ـ تقليدکار ِ دلقک ِ قاآني ــ![]()
گندد هنوز و![]()
باز![]()
خود را![]()
تو لافزن![]()
بيشرمتر خداي همه شاعران بدان!![]()
ليکن من (اين حرام،![]()
اين ظلمزاده، عمر به ظلمت نهاده،![]()
اين بُرده از سياهي و غم نام)![]()
بر پاي تو فريب![]()
بيهيچ ادعا![]()
زنجير مينهم!![]()
فرمان به پاره کردن ِ اين تومار ميدهم!![]()
گوري ز شعر ِ خويش![]()
کندن خواهم![]()
وين مسخرهخدا را![]()
با سر![]()
درون ِ آن![]()
فکندن خواهم![]()
و ريخت خواهماش به سر![]()
خاکستر ِ سياه ِ فراموشي
...
استاد شاملو![]()

نوشته شده توسط ღستایشღ در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 21:39 موضوع | لینک ثابت

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
پس از غروب ...

یک روز
چیزی پس از غروب تواند بود
وقتی نسیم زرد
خورشید سرد را
چون برگ خشکی از لب دیوار رانده است
وقتی
چشمان بی نگاه من از رنگ ابرها
فرمان کوچ را
تا انزوای مرگ
نادیده خوانده است
وقتی که قلب من
خرد و خراب و خسته
از کار مانده است
چیزی پس از غروب تواند بود
چیزی پس از غروب کجا می رودم ؟
مپرس
هرگز نخواستم که بدانم
هرگز نخواستم که بدانم چه می شوم
یک ذره
یک غبار
خکستری رها شده در پهنه جهان
در سینه زمین یا اوج کهکشان
یا هیچ ! هیچ مطلق ! هر گز نخواستم که بدانم چه می شوم
اما چه می شوند
این صدهزار شعر تر دلنشین که من
در پرده های حافظه ام گرد کرده ام
این صدهزارنغمه شیرین که سالها
پرورده ام به جان و به خاطر سپرده ام
این صدهزار خاطره
این صد هزار یاد
ایننکته های رنگین
این قطه های نغز
این بذله ها و نادره ها و لطیفه ها
این ها چه می شوند ؟
چیزی پس از غروب
چیزی پس از غروب من ایا
بر باد می روند ؟
یا هر کجا که ذره ای از جان من به جاست
در سنگ در غبار
در هیچ هیچ مطلق
همراه با من اند ؟
در نهایت با ارزوی مرحمت شاعر برجسته کشور پهناورمان ایران شادروان فریدون مشیری
نوشته شده توسط ستایش در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 ساعت 12:51 موضوع | لینک ثابت
برو خوبم به سلامت ، تو به من دینی نداری
برو با خیال راحت ، چرا اینقدر بی قراری ؟
برو پیش عشق تازه ت ، نگران من نباش
تو چشام نگاه نکن ، نمک رو زخم من نپاش
نمی خوام توی نگاهت ببینم نفرتو راحت
یا تحملم کنی و واسه تو بشم یه عادت
اگه دیگه چشمای من تو دلت جایی نداره
اگه حرفام روی لب هات گل لبخند نمی کاره
برو تا بازم بخندی ، من به لبخند تو زنده م
وقتی تو پیشم نباشی ، به خیالت دل می بندم
اگه واسه قصه ی ما شعر عاشقونه ای نیست
یا اگه برای موندن دیگه هیچ بهونه ای نیست
اگه فکر میکنی دیگه ، این من و تو ما نمیشه
برو خوبم ، به سلامت ، خوب و خوش باشی همیشه
تو که تقصیر نداری ، تنهایی تقدیر منه
غم و گریه و جدایی ، همه تقصیر منه
برو خوبم ، به سلامت
تو به من دینی نداری برو با خیال راحت

نوشته شده توسط ღستایشღ در چهارشنبه دهم مهر 1387 ساعت 17:27 موضوع | لینک ثابت

دختر و پسری با
سرعت ۱۲۰ کیلومتر سوار بر موتور :
دختر : یواشتر من میترسم .
پسر : نه خوش میگذره .
دختر : نه نمی گذره . خواهش میکنم خیلی وحشتناکه .
پسر : پس بگو دوستم داری !
دختر : باشه باشه دوست دارم حالا خواهش میکنم آرومتر .
پسر : حالا محکم بغلم کن . (دختر بغلش کرد.)
پسر : میتونی کلاه ایمنی منو برداری بذاری سرت ؟ اذیتم میکنه .
روزنامه های روز بعد :
موتور سیکلتی با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت به ساختمانی اصابت کرد .
موتور ۲ نفر سر نشین داشت اما فقظ ۱ نفر نجات یافت .
حقیقت این بود که اول سر پایینی پسری که سوار موتور بود متوجه شد ترمز بریده
اما نخواست دختر بفهمد در عوض خواست که یک بار دیگر بشنود دوستش دارد .
![]()
![]()
نوشته شده توسط ستایش در سه شنبه نهم مهر 1387 ساعت 16:59 موضوع | لینک ثابت

چشم دل باز کن که جان بینی آنـچـه نادیدنـی ست آن بینـی
آنچه بینـی دلت همان خواهد وانچه خواهد دلت همان بینی

خدا وندا !
آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم .
شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که می توانم .
و دانشی که تفاوت این دو را بدانم .
والتر ليپمن
هنگامي كه همه يكسان فكر مي كنند ديگر كسي بيشتر نمي انديشد.
كاترين هپيورن
همه آنقدر خوش شانس نيستند كه طعم خوش رنج را درك كنند.
پرفسور آرن تي . بك
بسياري از واكنشهاي نا متناسب از نقاط بر ملا نشده انسان نشات مي گيرد.
آندره ژيد
همان دم كه مخلوقي نظر ما را به خويشتن منحصر مي كند ما را از خدا بر مي گرداند.
اسپايك ميليگان
پول خوشبختي نمي آورد ، اما شكل دلپذيري از بدبختي را برايتان فراهم مي سازد.
پاسكال
سرچشمه همه فسادها بيكاري است، شيطان براي دست هاي بيكار ، كار تهيه مي كند.
محمد علي كلي
كسي كه شهامت قبول خطر را نداشته باشد در زندگي به مقصود نخواهد رسيد.
نيچه
اشتباهات بزرگ قابل احترام است زيرا ثمر بخشتر از حقايق انسانهاي كوچك است.
لائو
اگر مردان بزرگ را بيش از اندازه ارزشمند شماريد مردم عادي كوچك شمرده مي شوند.
حضرت علي
هر قوم حكومتي را داراست كه شايسته آن باشد .
نوشته شده توسط ستایش در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ساعت 15:2 موضوع | لینک ثابت

بوسه زيباست نه براي هوس
پرنده زيباست نه براي قفس
دوست داشتن زيباست نه براي لمس کردن براي حس کردن
با تمام وجودکاش مي شد
اشک را تحديد کرد مدت لبخند را تمديد کرد
کاش مي شد
در ميا ن لحظه ها لحظه ديدار را نزديک کرد
من
عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپيدن
و تپيدن را به خاطر تو دوست دارم
منغم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
و بستر را براي انديشيدن به تو دوست دارم
من دنيا را به خاطر خدايش
خدايي که تو را خلق کرد دوست دارم
حرف آخر
عاشقتم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه ي اول
كه ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي
به روي يكدگر ويرانه مي كرد
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان
هزار ليلي ناز آفرين را كوبه كو آواره و ديوانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
به عرش كبريايي، با همه صبر خدايي
تا كه مي ديدم عزيز نا بجايي،ناز بر يك ناروا گرديده خواري مي فروشد
گردش اين چرخ را ،وارونه بي صبرانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
چرا من جاي او باشم
همان بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاري هاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من به جاي او چو بودم
يك نفس كي عادلانه سازشي،با جاهل و فرزانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد


نمیدونم ...
نمي دانم دلم گم شده يا اوني که دل به او سپردم!
نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم.
نمي دانم اعتماد بي جا کردم يا بي جا به من اعتماد کردند.
نمي دانم لياقت او را نداشتم يا او لايق من نبود.
نمي دانم من در حق عشقمان خيانت کردم يا او. او قدر ندانست يا
من, نمي دانم.....
نمي دانم خدا اين را قسمت ما کرد يا ما خود قسمت را رقم زديم.
نمي دانم چرا وقتيکه دل بستن سهل است, دل کندن آسان نيست.
نمي دانم خدا به ما "دل" داد تا از دنيا ببريم يا دنيا رو داد تا دل بکنيم
هنوزنمي دانم با بودن او زندگي سخت است يا بي او.
تحمل جاي خاليش توي تک تک لحظه ها سخت تر است يا...
نمي دانم شکستن غرورم سخت تر است يا شنيدن صداي شکستن قلبم.
نمي دانم تو به من "عشق" را آموختي يا مي خواهي "نفرت" را يادم بدهي.
نمي دانم که بگويم: "چرا آمدي؟" يا بپرسم که: "چرا رفتي؟"
من نمي دانم, تو به من بگو..........
نوشته شده توسط ستایش در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 ساعت 19:10 موضوع | لینک ثابت

نیمه شب آواره و بی حس و حال ... در سرم سودای جامی بی زوال ...
پرسه ای آغاز کردیم در خیال ... دل به یاد آورد ایام وصال ...
از جدایی یک دو سالی میگذشت ... یک دو سال از عمر رفت و برنگشت ...
دل به یاد آورد اول بار را ... خاطرات اولین دیدار را ...
آن نظر بازی آن اسرار را ... آن دو چشم مست آهو وار را ...
همچو رازی مبهم و سر بسته بود ... چون من از تکرار او هم خسته بود ...
آمد و هم آشیان شد با من او ... همنشین و هم زبان شد با من او ...
خسته جان بودم که جان شد با من او ... ناتوان بود و توان شد با من او ...
دامنش شد خوابگاه خستگیم ... اینچنین آغاز شد دلبستگی ...
وای از آن شب زنده داری تا سحر ... وای از آن عمری که با او شد به سر ...
مسته او بودم ز دنیا بی خبر ... دم به دم این عشق میشد بیشتر ...
آمد و در خلوتم دمساز شد ... گفت گو ها بین ما آغاز شد ...
گفتمش در عشق پابرجاست دل ... گر گشایی چشم دل زیباست دل ...
گر تو زورق مان شوی دریاست دل ... بی تو شام بی فرداست دل ...
دل ز عشق روی تو حیران شده ... در پی عشقه تو سر گردان شده ...
گفت در عشقت وفادارم بدان ... من تو را بس دوست میدارم بدان ...
شوق وصلت را به سر دارم بدان ... چون تویی مخمور خمارم بدان ...
با تو شادی میشود غم های من ... با تو زیبا میشود فردای من ...
گفتمش عشقت به دل افزون شده ... دل ز جادوی رخت افزون شده ...
جز تو هر یادی به دل مدفون شده ... عالم از زیباییت مجنون شده ...
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش ... طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش ...
در سرم جز عشق او سودا نبود ... بهر کس جز او در این دل جا نبود ...
دیده جز بر روی او بینا نبود ... همچو عشقه من هیچ گل زیبا نبود ...
خوبی او شهره آفاق بود ... در نجابت در نکوهی تاخت بود ...
روزگار اما وفا با ما نداشت ... طاقت خوشبختیه ما را نداشت ...
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت ... بی گمان از مرگ ما پروا نداشت ...
آخر این قصه هجران بود و بس ... حسرت و رنج فراوان بود و بس ...
یار ما را از جدایی غم نبود ... در غمش مجنون عاشق کم نبود ...
بر سر پیمان خود محکم نبود ... سهم من از عشق جز ماتم نبود ...
با من دیوانه پیمان ساده بست ... ساده هم آن عهد و پیمان را شکست ...
بی خبر پیمان یاری را گسست ... این خبر ناگاه پشتم را شکست ...
آن کبوتر عاقبت از بند رست ... رفت و با دلدار دیگر عهد بست ...
با که گویم او که هم خون من است ... خصم جان و تشنه خون من است ...
بخت بد بین وصل او قسمت نشد ... این گدا مشمول آن رحمت نشد ...
آن طلا حاصل بین قیمتش ...
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست ... با چنین تقدیر بد تدبیر نیست ...
از غمش با دود و دم همدم شدم ... باده نوش غصه او من شدم ...
مست و مخمور و خراب از غم شدم ... ذره ذره آب گشتم کم شدم ...
آخر آتش زد دل دیوانه را ... سوخت بی پروا پر پروانه را ...
عشق من از من گذشتی خوش گذر ... بعد از این حتی تو اسمم را نبر ...
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر ... دیشب از کف رفت فردا را نگر ...
آخر این یک بار از من بشنو پند ... بر من و بر روزگارم دل مبند ...
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ... عشق دیرین گسسته تارو پود ...
گرچه آب رفته باز آید به رود ... ماهی بیچاره اما مرده بود ...
بعد از این هم آشیانت هر کس است ...
باش با او یاد تو مارا بس است ... ![]()
نوشته شده توسط ستایش در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت 20:55 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ
نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه اي تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطائي كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جائي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر كجا مي نگرم، باز هم اوست
كه بچشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم
بي گمان زودتر از دل برود
مرگ بايد كه مرا دريابد
ورنه درديست كه مشكل برود
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY